تبليغاتX
دیشب خواب تو دیدم
نوشته شده توسط خیال در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

پنجره باز می شود

به اندازه من

آسمانم وستاره ای

که نگاهش را می دزد

تا پنجره شب فردا

شاعر: نویسنده وبلاگ

نوشته شده توسط خیال در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ساعت 12:18 | لینک ثابت |

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی ها جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

نوشته شده توسط خیال در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 ساعت 11:54 | لینک ثابت |
روشني من گل آب
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
مادرم ريحان مي چيند
نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سايه برگي در آب
چه درونم تنهاست
نوشته شده توسط خیال در پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت 2:32 | لینک ثابت |
روز های رفته

آسمان تنها

خانه ای ویران

به گریه فکر نمی کنم

به خورشید دوباره

به آدم های خواب آلود 

 به غنچه های نیمه باز

ودنیایم آرام میشود

نوشته شده توسط خیال در پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت 2:27 | لینک ثابت |
گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
 شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

نوشته شده توسط خیال در پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت 2:23 | لینک ثابت |
دنیا را وارونه نگاه میکنم 

تواصلا به دنیا نیامده ای

وستاره ای که سالهاست

نگاه میکنی

لاشه اش روی

 پله های متروک

خانه مادربزرگ

خاک می خورد

 

نوشته شده توسط خیال در پنجشنبه 20 فروردین1388 ساعت 2:20 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar